بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

دو سال و دو ماهگی..

به نام خدا... پسر مهربونم... رفتارهای پسرونه تو شرح بدم یا رفتار های دخترونه!!!!   علاقه مندی به لاک ناخن و کفش های پاشنه بلند... یا عشق روز افزون به اتوبوس و ماشین های بزرگ؟؟!!! تو این گرمای تابستون  هوس اتوبوس سواری میکنی... ما هم که یه گل پسر بیشتر نداریم... سوار میشیم...  بعدشم با هیجان برای همه  از بزرگی اتوبوس تعریف میکنی... حتی مسیر های کوتاه(مثلا از خونه خاله جون تا خونه مامان بزرگ) که چند قدم بیشتر نیست رو هم دوست داری با اتوبوس بری!!! آخه مگه میشهههههه؟؟؟ کلمات جدید و جملات با مزه میسازی.   کلماتی رو که قبلا غلط غولوط  تلفظ میکردی با دقت تمام سعی میکنی درستش و بگی...آفرین به ت...
9 مرداد 1392

بردیا در تیر ماه...

به نام خدا... چقدرررر دیر به دیر آپ میکنم... این روزا چقدرررر وقت کم میارم... به محض بیدار شدن از خواب... میگی: مامان بییم بییون... بییم بالا... ببیم ددر... ببیم حموم... آبی و سیاه(همون رنگ انگشتی) ... و هزاران برنامه داری برای اوقات فراقت... منم با زبون روزه در خدمتتم... خوب تو چه میدونی روزه داری و تشنگی چیه عزیز دلم؟؟!!! نمیدونم چرا؟!  به هم ریختی... خواب و خورام و اخلاق و رفتار... همه چی... ولی میدونم موقتیه و خیلی زود میشی همون پسر کوچولوی خوش اخلاق ما... اینم بگم که این روزا بی دردسر مسواک میزنی... خوشحالم! کم کم داری به خوابیدن روی تختت خودتو عادت میدی... خوشحالم! از بین تمام کلماتی که با شیرینی هر چه تموم میگی......
1 مرداد 1392

حساسیت...

 به نام خدا... روزهای گرم و آروم تابستون.. همراه با ماه رمضان داره سپری میشه... ملالی نیست   جز حساسیت... از نوع تاول های کوچیک روی پوستت... با یک عالم پرهیز از خوراکی های دلخواهت... دو سه روزه همش در حال پاکسازی یخچال  و  کابینت ها از خوراکی های ممنوعه هستیم... تو هم کم طاقت!!! دیدی پسری ... انقدر زیاده روی کردی تو خوردن میوه های تابستونی که این چنین شد... صبوری کن... مثل همیشه... چند روز دیگه اوضاع بهتر میشه عزیز دلم... شیرین زبونم... خدا رو شکر که هندونه برات ممنوع نیست... آی میخوری... آی با ولع میخوری... حتما هم باید ظرف هندونه رو سر بکشی و آب هندونه رو هم بخوری و بعدش بگی :هااااااا خرده فر...
23 تير 1392

25 ماهه شدی...

به نام خدا... چقدر زود یک ماه از تولد دوسالگیت گذشت... انقدر با هم سرگرمیم که شمارش روز ها از دستم در رفته... ٢٥ ماهگیت مبارک عزیز دل...  این روز ها خیلی کلمات جدید میگی... تقریبا هر حرفی که از ما میشنوی تکرار میکنی... اونم با سبک و زبون خودت که من یکی هلاکشم... یه شعر خودت سرودی... خود خودت... با کیف میخونیش... هویج هوییییییج... یاللا هویج... !!!!                 شروع خوبیه... ادامه بده که مامان عاشق شعر و شاعریه... ممنونم که انقدر هوای مامان و داری... هر کس هر خوراکی بهت بده... حواست پیش منه که منم دارم یا نه؟ هر جند تا لقمه ای که میخو...
11 تير 1392

کلبه ی گرم ما...

به نام خدا... روییدن دندون های نیش فک پایین  رو به تو پسرک با جنبه و خودم و بابایی تبریک میگم... چون خیلی وقت بود که لثه هات متورم بود و جناب آقای دکتر هم تموم بی اشتهایی ها و بد قلقی ها و به هم ریختگی اوضاع شکم جتابعالی رو به دندون ها ربط داده بودن... تو روز های گرم آخر بهار که هوا بسیارررر  گرم شده ما رو به هر بهانه ای میکشونی بیرون از خونه... و آروم آروم و بی خیال برا خودت قدم میزنی... هر وقت که از خرید بر میگردیم  با اصرار زیاد بسته های خرید و از دستم میگیری... آخه من این حس مسئولیت و این نفس نفس زدنت به خاطر سنگینی بسته های خرید رو کجای دلم بذار.... که از بوسه و لپ کشیدن رهگذر ها هم در امان نیستی... من که باید قورتت...
30 خرداد 1392

دو سال و چند روز

به نام خدا... عزیز دو سال و چند روزه ی من....   دایره ی لغاتت وسیع و وسیع تر میشه و دلم برای هر کلمه ی مفهوم و نامفهومی که میگی پر میکشه... دو ساله شدنت همرا شده با: خوش اشتهایی... خدا رو شکررررر      خوش خوابی...           خوش قلبی...         مهربونی.... رقاصی ار نوع لزگی....         علاقه مندی به بازی های فکری...             ورق زدن کتاب و البته پاره کردن کتاب...و...       &nb...
19 خرداد 1392

جشن تولد... با رنگ و لعاب رنگین کمون

به خاطر وجود گلت... به خاطر دو ساله شدنت... به خاطر اینکه خیلی بیشتر از پارسال ذوق شمع و کیک و بادکنک داشتی ... عموها و داییی ها و عمه ها و خاله ها رو خبر کردیم تا تولد دو سالگیت بیشتر بهمون خوش بگذره... جشن در روز دوم خرداد... به مناسبت روز پدر ... و به افتخار بابای عزیزم و  بابای عزیزت و تو مرد کوچولوی خونمون ... با حضور ٣٥ نفر... خونه خودمون... واقعا ازت ممنونم که انقدر کمک حال مامانی... از روز قبل از تولد توی آشپزی و تزئینات کلی کمکم کردی... تا اینکه خونمون این شکلی شد:   بعد از ظهر دو ساعت خوابیدی و بیدار شدی و با خونسردی تمام منتظر مهمونا بودی.... به سختی راضی شدی که به بادکنکا دست نزنی... آخه ...
8 خرداد 1392

دو سالگی یک فرشته

  به نام خدا... نفس و هستی ما... دو ساله شدی.... دو سال یا همون 730 روزگی....  730 روزه که   آخرین تصویر توی ذهنم و فکر و دغدغه م  قبل از خواب تو بودی... اولین تصویر و مشغله ی روز مره ام تو بودی...  حقیقتا تو!!  دو سال پیش این موقع ها... تازه از هم جدا شده بودیم... نفس به نفس با هم بودیم.... من یه مامان پر از استرس و بی تاب دیدنت پسرک بودم.... حالا بعد از گذشت دو سال خدا رو به خاطر: تک تک اتفاقات خوب.... به خاطر معجزه ی رشد و تکامل تو... به خاطر همه ی کلمات شیرینی که گفتی و برای هر کدوم روحم و تازه کردی... به خاطر تمام ظرفایی که شکستی... به خاطر تموم اسباب بازی ...
5 خرداد 1392